تبليغاتX
ساجره افسانه ها

ساجره افسانه ها

جاده خاکیه 2

این پست و واسه تو گذاشتم نمی دونم می یای و می خونیش یا نه...

با این پست می خواستم چند تا تیر و به نشون بزنم که امیدوارم موفق شده باشم.

 

 

دستم رو بردم طرف شیر دوش!

گردوندم سمت راست و زدمش بالا!

یهو عین تموم چیزایی که اون اولا که تازه فهمیده بودم تو چه جایی گیر کردم،

محکم با فشار!بدون هیچ گونه خبر دهی و کاملا بدون هماهنگی قبلی!آب سرد رو تنم ریخت!

از فرق سرم تا نوک پام یخ زد!

اصلا مهم نیست!

چند وقتیه که عادت کردم که همش تنم سرد بشه و فشارم باهاش بازی بشه!

زیر آب سرد مخ آدم منجمد میشه!اما شاید تو حالت انجماد و یخ بستگی

بتونم برسم به اون حقیقت!

به چیزی که میخوام!

حتی اگر خواب هم باشی جوری از خواب میپری که تا عمر داری

از هر چی خوابیدنه حالت بهم بخوره!

اوه..یاد حرف یه بنده خدایی افتادم!

اعتراض! بسه دیگه دختر تو چقد بد میگی!یه ذره هم خوبی های اطرافت رو ببین!

آهان ..ببخشید که حرف های دلمم باید از زیر فاکتور های نگاهتون رد بشه

و در عین بد بودن محکوم به برگشته!

از چی دلت میخواد بگم؟

از خوشگذرونی؟

از همون چیزی که تو و امثال تو ،توی بازی کردن با احساس بقیه میبینید؟

از این بگم!

آفرین..باشه میگم!

انقدر خوش میگذره!

تو بری سراغ یه دختر

که انقد بهش گفتن آب چیز بدیه که وقتی میبینه دست تو یه شیشه آی معدنیه!

با همون میگیره خودشو خفه میکنه!

بعد میفهمه که بله آب چیز بدیه!

اما به چه قیمتی!

تو براش میگی

حرفای قشنگ میزنی

میگی دوسش داری!

میگی میخوای بری خواستگاریش!

و اون تنها مثله یه حیوون چهارپا

دنبال تو داره میاد!

دنبال همون چوپون دروغگویی که

قراره دست آخر بسپردش دست گرگه سیاه!

نمیدونم چرا حس کردم یهو آب داغ شد!

حتی آب هم خسته شد...!

دیدی آب چه چیز بدیه!

+ نوشته شده در  89/03/23ساعت   توسط مری 

دوران بچگی....

خیلی وقت پیشا ،وقتی بچه بودم عین بقیه بچه ها

 وقتی میخوردم زمین گریه ام میگرفت!

همون روزا وقتی رفته بودیم ساحل،یادمه مامانم بهم گفت:ندوییا...

وگرنه میخوری زمین این جا پر از

آت و آشغال و سنگه پات گیر میکنه بهش!

اما من مثله همیشه سر سختانه و لجوجانه

به کار خودم ادامه دادم و دویدم!

شاید  5 یا 6 مین قدمم بود که باصورت خوردم زمین

 و دهنم پر از مزه ی شن و صدف و خون شد!

به مادرم نگاه کردم،

منو آماده ی گریه کردن دید و اخم کرد!

یعنی:مگه بت نگفته بودم

الان اگه گریه کنی اصلا طرفتم نمیام!

و من از ترس نگاه مادر و بی پناهی بغضم رو با مشتی

 از شن ها و خون قورت دادم!

از همون روز بود که گریه هام کم شد!

کم کم غده های اشک ریز چشمام از کار بر کنار شدن!

همون موقع بود که فهمیدم نباید واسه غلطی که

 خودت میکنی و بقیه بهت میگن نکن

!اونو انجام دادی و بعدش خوردی زمین و بلند شی گریه کنی!

یه همچین کاری اشتباهه!

چون با علم به اینکه این کارو نباید

میکردی انجام دادی!

الان..

میخوام نقشه زندگیم رو روی این کاغذ بکشم!

یه کاغذ بکر و دست نخورده!

شب ها روزها غم ها غصه ها و همه و همه!

شب بیداری ها خواب آلودگی ها فرار کردنام وایسادنام!

هر چی فکرشو بکنی!

خط زندگیم رو کشیدم!

یه خط نه چندان صاف و نه خیلی داغون و غیر قابل شناسایی!

یه خطی که شاید کسی ازش هیچی نفهمه اما برای من یعنی یه عمر!

یعنی تک تک لحظه های پر از سوالم!

جاهایی رو که نباید انجام میدادم و انجام دادم رو ضربدر کشیدم!

نگاه کردم!

دوجا در نظر خودم بیشتر نبود!

یکی همون دویدن توی ساحلم یکی هم

رفاقت با اون

همین دوتا بزرگترین گناه من تو زندگیم بود!

برام تعجب داشت!

بعد فکر کردم!

خوب فکر کردم!

ساکت و آروم توی اتاق کم نورم نشستم!

میدونم درد من همین نیست!

من آدمی نیستم که به خاطر این دوتا دونه ضربدر

 انقدر خودم و زندونی کنم و کمربند مسیحی به کمر بندازم!

نگاه نگاه نگاه!

روی این خط منحنی وار!

شبیه نمودار تابع های درجه دوئه! (اووپس!!!)

از اول تا آخر خط رو ضربدر زدم!

زندگی خطایی بود که هشدارش رو حوا گرفت و اشتباها" ما وارد عمل شدیم
+ نوشته شده در  89/03/23ساعت   توسط مری 

دور خواهم شد از این شهر غریب!

اشکمو پاک کن از روی گونه ی من!

خیلی غریبه اس برای گونه ی من!

باز من و نسیم و موج دریا!

این چند روزه که دل داده بودم به دریا..

غرق شده بودم!توی جاده منتظر بودم..منتظر بودم اون اتفاق

بیفته! منتظر یه کامیونی بودم تا از پشت این پیچ وخم بزنه بیرون

 و من و درجا خرد کنه!

شاید این که عین دیوونه ها نصفه شب از خونه بزنم بیرون

 و خودم و وسط جاده ببینم یه چیز بیشتر

نباشه...اونم جستجو..

واسه خاطره هام!

داشتم دنبال باورهام میگشتم!

مثله دگمه های رنگی در میان کوچه ها پیدا کردم!

منتظر و حیران بودم ...جاده ها این راه های بن بست

 که به کسی رحم ندارن..بی اعتنا از من گذشتند!

رفتم تا رسیدن..آن هم چه رسیدنی..

کنار دریا ..روی تمام جای پاهام خط کشیدم!

خاطرات در دل دریا خاک شده بودند!

باز هم عبث بود!

هوا بارانی است...

طبق عادت کتم را به دور خودم پیچیدم!شاید این باد میخواست

 منو بکنه از جا..بگه برو..جای تو اینجا

نیست..

دنبال دریا دویدم!

نشستم...

و اشک غریبانه گونه هامو نوازش داد!

خیلی ترسیده بودم..این چی بود روی گونه های من!اشک؟!

این مایع غریب؟!

دست دریا نوازشم کرد!

بسه...بسه..! خاطره هامو دور میندازم!

+ نوشته شده در  89/03/23ساعت   توسط مری 

ع . ش . ق . ؟؟؟؟

ع . ش . ق . ؟؟؟؟

مي دوني به چي فكر مي كنم؟؟؟

به اينكه عشق چيزه بديه....!

وقتي عاشق مي شي و احساس وابستگي به كسي و مي كني ديگه اون وقته كه نگاه هاي ديگران

واست معني نداره ، كه اگه كسي بهت بگه دوست دارم تو بهش كاري نداري و دلشو مي شكني

چون خودت عاشقي و كسه ديگه اي رو دوس داري چون مي دوني كسي كه عاشقشي عاشقته!

و ديگه هيچ چيز برات مهم نيست

اما واي به اون روزي كه عشقت از دستت بره ديگه اون روزه كه زندگي برات معنايي نداره

اون روزه كه با خاطرات عشقت زندگي مي كني و اگه مجبورت كنن به كسه ديگه اي فكر كني

دنبال كسي مي گردي كه مثل عشق از دست رفته ات باشه تمام اخلاق و خصوصياتش مثل اون باشه

اما حيف

حيف كه هيچ آدمي مثل كسه ديگه اي نمي شه و عشقت واقعا از دست رفته و جايگزيني هم نداره

اون وقته كه مي فهمي زندگيت شده بازيچه ي دنيا و يك امتحان دنيايي!!!!!!!!!!!!!!!

.

.

.

.

.

.

.

 

عاشقی وجود نداره

همش عادته

نمی خوام کس رو دوست داشته باشم

نمی خوام

یکی هست که ازش خوشم میاد

باحاله

واس من دوست داشتنیه

این نظره منه

دخی خاله میگه نه

میگه نظرم چرته

ه....

 

+ نوشته شده در  89/03/16ساعت   توسط مری 

هراسون........

هراسون از خواب بلند میشم!

صدای وحشتناکی از بیرون میاد!

نشد که بشه...

حتی تو خوابم نمیشه رنگ آرامش و دید!

واژه ی عجیب غریبی...

احساس درد میکنم! ....احساس میکنم دارم فشرده میشم!

دلم میخواد از درد محکم صورتم و به دیوار بزنم خیلی محکم جوری که از تمام اجزای صورتم خون بیرون بزنه!

دلم تنگ شد...دلم تنگ شد..دلم تنگ شد ...برای تموم لحظه های غریبی که اینجا داشتم!

ب
+ نوشته شده در  89/03/12ساعت   توسط مری 

کاشکی....

چقدر خوبه که اتاقت بخوره به پله های اضطراری

 و چقدر خوبتره که هیچ کس ندونه کی میری بیرون و میای تو

حتی دیوارهای خونه!

دلم میخواد همین الان ساعت سه نصفه شب

 بزنم بیرون.

.تو کوچه ی گًندمون راه برم.

.انقدر برم که دیگه کوچه خسته بشه!

انقد دلم میخواد شب و بوس کنم!

این کت کوتاه مشکیمو میپوشم..

الان دوس ندارم دکمه هاشو ببندم!

بدون روسری و با این کلاه چقدر دیدنیه قیافم.

.همه فکر میکنم از این خیابون گردام..

چه فرقی داره که گربه ها چجوری نگام میکنن!

در و باز کردم...

عین خاطره هام ،هوای سرد کوبیده شد تو صورتم!

یک

.

.

دو

.

.

سه

.

.

....

هر چی میام پایین تر فکر میکنم دارم میرم بالاتر!

دارم به آسمون نزدیک میشم!

.

.

.

قییییییییییییییژ!

دیگه این یه تیکه آهن هم از دسته من خسته شده!

.

.

جاده فریاد میزنه بیا..بیا!

نمیدونم میخوام چیکار کن.

..همیشه شبیه یه بطری خالی شده هستم که برش گردوندن!

Shhh

صدایی میاد!

 

تو میخوای به خودت فکر کنی..نه اینکه بقیه رو محکوم کنی!

 

نه..نه! بقیه تقصیر دارن!

من چیکار کردم!

فقط میخوام راحت نفس بکشم!

در این صورت میخوام تموم کنم!

آره جوون خودت!(پوزخند زد!)

تو فقط میخوای از کارای خودت چشم پوشی کنی..

یادت رفته چقدر همرو خون به

جیگر کردی؟!

چقدر ادای آدم های متفاوت رو در آوردی!

میخواسی ثابت کنی هستی؟!

من فرق ندارم! با هیچکی فرق ندارم..

من همینم که هستم!

نه تو فرق داری..

با همه فرق داری...

تو رو باید انداختت دور..یه همچین عقایدی به درد نمیخوره!

خودت باش!

داد کشیدم:

د لامصب...پس تا حالا کی بودم!

یه چراغ توی کوچه روشن شد!

گربه ترسید..

جیغ کشید..

.باد وحشیانه خودشو به درختا کوبوند...

و من تنها در این کوچه..مثله سایه ای رد شدم!

.

.

.

خودم هستم...اون صدای لعنتی من نبودم!

آخه میخوای چیو ثابت کنی؟!

این که هستی!

باشه بمون!

اما من ...

دارم میرم!

.

.

.

پله های خونه بی حوصله از اینکه دوباره خلوتشونو بهم زدم!غر غر کردن!

در اتاق رو بستم..سرما همراه تموم خاطره ها از اتاقم بیرون رفت!

.

.

.

کت رو سر جاش گذاشتم..

یادم افتاد دکمه هاشو نبستم!

.

.

.

دهن این زندگی رو هم هنوز نبستم!

+ نوشته شده در  89/02/18ساعت   توسط مری 

دخترک....

دخترک قبلا تر ها

همون وقت هایی که

ستاره رفت به آسمونای دور ،

تنها آرزوش بعد از آرزوی برگشت ستاره ،

فقط خندیدن بود

آرزویش این بود

که اونم مثه بقیه بتونه بخنده

نه اینکه با هر کلمه اشک بریزه و

غرق بغض بشه

اما حالا که

کم کم داره دیوونه می شه

و به هر چیزی بی دلیل می خنده

می فهمه که آرزوش یه چیزی کم داشت

آره

دخترک حالا می خنده

به هر اتفاقی ، برای مدت طولانی می خنده

اما دیگه نمی تونه اشک بریزه

گاهی اوقات که

دیگه قلبش تحمل این همه نا عدالتی رو نداره

بازم می خنده

اما این بار با صدای هق هق

آدمای دور و ورش فکر می کنن

داره می اشکه

اما حقیقت اینه که

دخترک قدرت گریستن رو از دست داده

ولی در عوض

حتی لبخند حقیقی رو هم به دست نیاورده .

خسته شده از این صورتک خندون

می خواد تموم اشتباهات زندگیشو صحیح کنه

تموم این اتفاقای وحشتناک رو از اول پاک کنه و دوباره بنویستشون

شاید این بار ستاره نره

شاید اصلا عاشق نشه

شاید مثه بقیه ی افراد سر خوش

بتونه به این دنیا واقعا بخنده

. . . . .

اما حالا

نمی تونه

هیچ چیز درست نمی شه

زمان هیچ وقت به عقب بر نمی گرده

خاطرات هیچ وقت از اول نوشته نمی شن

. . . . . . .

پس سهم دخترک از این زندگی چی میشه ؟

می شه یه کوله بار غم و یه دفترچه خاطرات نوشته نشده

دخترک از این زندگی هیچ وقت خوشی ندید

خیر ندید

.

.

.

خیلی وقته دلش هوای ستارشو کرده

هوای شادی و خنده هاش

هوای شبای با ستاره

هوای گریه های شبانه

اما

تنها چیزی که به دست آورده

هیچیه

پوچیه

...

...

...

بیچاره دخترک

 

کیاناااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در  89/02/03ساعت   توسط مری 

سخت بود اون یه سال.ننگ بود اون یه سال.....

 

یه سال سخت بود

 

رنگ آرامش رو تو خواب هم نمی دیدم

 

یادم رفته بود که کی هستم

 

الان که به اون روزا فک می کنم از خودم بدم میاد

 

بدترین سال زندگیم

 

اه اه

 

از اون مری متنفرم

 

از دوست داشتن بدم میاد

 

منی که بجز خنده و شادی کاری نداشتم

 

غرق غم و ناراحتی شده بودم

 

هر روز یه بدبختیه جدید

 

هر روز یه بحث

 

از دوستام دور شدم

 

به خاطر کی؟

 

وای که چقد مزخرف بودم من

 

بود؟

 

نه

 

شدم

 

آره شدم

 

رفتم که شادش کنم

 

ولی خودم و بد بخت کردم

 

بی خیال

 

همه چی تموم شد

 

منم فراموش کردم

 

همه چیو

 

فقط میگم که:

 ازت متنفرم

هم از تو

هم از همه اونا که میگن دوست داشتن هست

عاشقی هست

 

+ نوشته شده در  89/01/08ساعت   توسط مری 

بازگشت دوباره...

 

سلام سلام سلام

 

برام سخته نوشتن

 

بعد یه سال و نیم دوباره دارم می نویسم

 

یه حال عجیبی دارم

 

مری دیگ اون مری نیست

 

بزرگترین اشتباه

 

ترک شماها

 

از همون روزی که به حرفش گوش کردم

 

کدوم حرفش:

 

اینکه دیگ ننویسم

 

از همون روز بدبختی من شروع شد

 

اولین چشمی که بش گفتم

 

همش به خاطر حس ترحم

 

گرگ تو لباس گوسفند

 

در فهمیدم که کیه

 

دیر فهمیدم که چی شده

 

مری چی شد که این جوری شد؟

 

نمی دونم

 

من به خاطر ترحم باش دوست شدم

 

فقط به خاطر ترحم

 

ترحم

 

ترحم

 

هر چی که بود دیگ تموم شد

 

خوشحالم

 

خیلی خوشحالم

 

چون همه چی تموم شد

 

تموم شد

.

.

.

.

اینه حرفا همون مرین

 

همون که می گفت عاشقی وجود نداره

 

هنوزم میگم

 

وجود نداره

 

همش عادته

 

عادت نه چیز دیگ

 

احساس دل شکستگی ندارم

 

یه کمکی ضعیف شدم

 

یه کمکی نه

 

یه کم بیشتر از یه کمکی

 

الکی گیر میدم

 

زود ناراحت میشم

 

دست خودم نیست

 

ولی خوب میشه

 

وقت میبره

 

ولی شدنیه

 

بیچاره آیزا

 

همش بهش گیر میدم

 

آخه

 

گناهی آیزا

.

.

.

.

 

+ نوشته شده در  89/01/01ساعت   توسط مری